وقتی به خواب شقايق، خون شهيدی شتک زد
يک لاله در پشت اين باغ، خود را به سنگ محک زد

يک لاله يعنی دل من، در خون خود غوطه می خورد
وقتی که دست غريبی سيلی به روی فدک زد

پايی برهنه نکرديد، دستی به ياری نيامد
غير از نمکدان که آن هم، بر زخم دلها نمک زد

در اين نيستان غمبار، اين قلب مجروح و مرده
همناله با ساز نی ها ، با نای خود نی لبک زد:

"رفتند و ما خسته مانديم، مانديم و در خود شکستيم
آن قدر در خود نشستيم تا قلب هامان کپک زد!"