تو را هرگز نفهميدند, تو را اي سوره ياسين
نه ابر و باد پاييزي, نه بارانهاي فروردين

تو رفتي و به دنبالت غمي روييد در جانم
پس از تو مي كشم با خود, دلي خسته سري سنگين

براي آنكه برگردي به سمت سبز نخلستان
تمام آسمان آنشب, دعا مي خواند و من آمين!

خلاصه مي شود در تو بهارستاني از غيرت
كه از عطر حضورت شد , فضاي شهر عطرآگين

تو اي بالانشين ! امشب مرا با خود ببر , اما
تو بالا مي روي بالا, و من پايين تر از پايين
.....
هنوزم شعله مي بارد به دامان غزلهايم
غم هجر "جهان آرا" تب اندوه "زين الدين"