داسهايي‌ كه‌ سخت‌ نامردند
دستهاي‌ مرا درو كردند

چون‌ زمستان‌ خشك‌ سرد و سياه‌
مثل‌ پاييز، زرد در زردند

دلشان‌ رنگ‌ سايه‌هاي‌ گناه‌
روحشان‌ مرده‌، پيكري‌ سردند

آفت‌ ميوه‌هاي‌ اين‌ باغند
جاي‌ هر لاله‌ خار پروردند

چون‌ نمك‌ روي‌ زخم‌ اين‌ مردم‌
منشأ شرّ و ريشة‌ دردند

پا به‌ پاي‌ سياهي‌ اي‌ خورشيد!
از مدار تو دور مي‌گردند

هان‌، ببينيد اين‌ شب‌ انديشان‌
چه‌ به‌ روز دل‌ من‌ آوردند
.....
گر چه‌ اينان‌ نشانة‌ زخمند
يا هميشه‌ شرارة‌ دردند

گفته‌ايم‌ و دوباره‌ مي‌گوييم‌:
ما چو كوهيم‌ ، اين‌ خسان‌ گردند...