«اين‌ چه‌ خروشي‌ست‌،اين‌ چه‌ معماست‌»؟
در صدف‌ دل‌ محشر عظماست‌

سوز چه‌ عشقي‌ست‌ ، شور بپا كرد؟
زخم‌ چه‌ داغي‌ست‌، اين‌ همه‌ زيباست‌؟

محتشم‌ از دور، بانگ‌ برآورد:
باز چه‌ شوري‌ست‌ ... باز چه‌ غوغاست‌؟

عشق‌ مكرر، گفت‌ به‌ آن‌ قوم‌:
تشنة‌ خنجر، حنجرة‌ ماست‌!

رأس‌ شهيدان‌ بر سر نيزه‌ست‌
دست‌ علمدار بر لب‌ درياست‌

اين‌ كه‌ پريشان‌، بر لب‌ گودال‌
مويه‌ كنان‌ است‌، حضرت‌ زهرا(س‌)ست‌...

زردتر از زرد، عقل‌ زمين‌ خورد ...
سرختر از سرخ‌، عشق‌ بپا خاست‌ ...