گفتي: بيا كمي امشب به سوي چشم
آرام و مطمئن ‌گفتم به روي چشم!

گفتي: غزل بخوان! گفتم كه تشنه ام!
گفتي: ز جام عشق پر كن سبوي چشم

گفتم كه نازنين من هرگز اينچنين
شركت نكرده ام در گفتگوي چشم!

گفتي : بخوان بخوان! از گيسوان رود
از گونه هاي دشت از خلق و خوي چشم

از هر چه گفتني ست حتي همين غزل
حتي نزول مرگ حتي گلوي چشم!

…. گفتي كه خسته ام – امشب – غزل بخوان
آرام و مطمئن گفتم به روي چشم!
۱۳۷۷